تبليغاتX
یادت ........................... فراموشم
... و حاصل مرگ یک مرد است

داریم می ریم کارت به کارت کنیم باهم... دوست نداشتم سر ظهری تنها برم فلکه بزرگ... برا همین مجبور شدم بهش بگم با هم بریم.من نمی تونم عینک آفتابی مو بزنم... شقیقه ام درد می گیره ... علتشم نمی دونم... اما امروز که  اصلا آفتابی نیست... داره باد می یاد... نه بهاریه و نه پاییزی... یه باد کثیف و لجن پر از دونه هایه پنبه ای... اما هر از گاهی یه بویه خوبی می یاد... گمونم بویه اقاقیاست....نمی دونم به هر حال

عینک دی اند جی شو به چشاش زده و با یه ژست خاصی راه میره... ریشه ی موهایه رنگیش در اومده... می ناله از اینکه خونشو پنجم تحویل می دن و هر روز خونه ی یکی از دوستاشه... می خندم و می گم صبور باش... می گذره... میگه تو که به ت .. خ ... م ... تم نیست ننه بابات هستن... من چی؟

می خندم  میگم دایورت کن رو ماله من... میگم حتما یه حکمتی داره که ماله تو نیستن دیگه... تازه اگه بودم تو الان اینجا نبودی... تو دهاتتون داشتی زمین شخم  می زدی... البته این آخریه رو تو دلم گفتماااا!

می رسیم به عابر بانک و من کارمو می کنم... می ریم سمت شریعتی ... اونجا یه تاپ قرمز دیده بودم که رنگ قرمزش می زد تو چشم... می خوام یه بار دیگه ببینمش... دارم حساب کتاب می کنم اگه تا ماه دیگه بتونم شیکم رفتنمو ادامه بدم و از این حالت بوفالویی در بیام حتما می خرمش... صدایه زنگ نوکیا می یاد... جواب میده... آدرس میده و من نگاه می کنم.میگه اشکانه... دوست پسرش... دیروز از ترکیه اومده... می خواد ببینتم... میگم اوکی پس من می رم... آویزون میشه ازم که تو رو خدا نه... همش دو مین طول میکشه.می خواد نظر بدم براش... می مونم... می یاد... می بینمش

منو یاد زنده یاد مایکل جکسون میندازه ... با اون عینکه گنده اش... حس می کنم هر لحظه امکان داره عینک از رو دماغش سر بخوره و بیفته پایین...موهاش تن تنیه... کلی طلا آویزون کرده از خودش و بی نهایت مسخره میاد به نظرم... به دوستم میگه سلام هانی... و من ربط هانی رو با دوستم و با عسل  نمی تونم هضم کنم!...  ما عقب می شینیم و اون جلو... دوستشم رانندگی می کنه... یهو عرق می کنم... تب می کنم... سرخ و سفید میشم... من اینجا چیکار می کنم؟؟؟؟؟ اگه یکی منو با اینا ببینه چی؟

هیچی نمی گم و فقط بیرونو نگاه می کنم و اونا از نظر من فقط لودگی می کنن... پسره دستشو دراز می کنه از پشت و دست اونو میگیره... میگه وااااای دستات یخه هانی... و میخنده

پیاده میشیم... حالم به هم میخوره برایه چند هزارمین بار از خودم.

و دوباره نقطه سر خط

پ.ن: این اتفاقات دیروز بود

پ.ن: خالیه خالیم.

پ.ن: پسر خاله اگه خواستی آدرس ایمیلتو بده اونجا بهت بگم چی شد... نمی خورمش به خدا!!!!

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 10:59 نويسنده N::a::y::y::E::r |

جلویه ویترین این پا و آن پا می کنم... به تک تک وسایل ریز و درشت آن نگاه می کنم و هیچ چیزی چشمم را نمی گیرد... ناخن انگشت شستم تا نصفه شکسته است و نگران اینم که باقی مانده اش کی کنده می شود ... همیشه ناخنم به یک جایی که گیر می کند تا نصفه می شکند... دیروز هوس دیدن نادیا بدجوری به مخم فشار می آورد اما نمی توانستم بروم و ببینمش... دیر می شد...

فقط یک بار سر خاک رفتم و گریه هم نکردم... هر چقدر زور زدم نتوانستم گریه کنم... مشکی نمی پوشم اما تمام هیکلم زار می زند... هی خودم را گول می زنم که مرا نمی خواسته و دوستی ما تمام شده بود... اما مگر دوستی تمام می شود؟ بارها به خودش گفتم که دوستش دارم... یادم هست از جلو گل فروشی که رد می شدم برایش یک شاخه گل رز قرمز خریدم و او بغلم کرد... با چشمهایش می خندید... چند بار از من پرسید که برای من خریدی یا نه؟و من چندین بار گفتم که برای اوست... من بارها لبهایش را بوسیده ام... دستهای سردش را با هرم دستانم گرم کرده ام... اشکهایش را با همین دست هایم پاک کرده ام... روی شانه هایم زار زده است... من نامردی کرده ام و بارها قهر کرده است و دوباره آشتی کرده است... او هزاران بار گفته است دلش مرگ می خواهد و من فکر کرده ام چه آرزوی محالی!

من زیادی دارم خودم را گول می زنم... هرشب که می خوابم دوست دارم ببینمش... هر بار که از خیابان های آشنا رد می شوم او را می بینم... لواشک که می خواهم بخورم یادش می افتم و زهر مارم می شود... دیگر ذرت مکزیکی دوست ندارم... هر وقت دلش می گرفت برایش ذرت می خریدم...

من دلم برای غر زدن هایش... خندیدنش... گریه کردنش... عصبانیتش... ت ن گ شده است.

هر چقدر خودم را با زندگی پر می کنم باز هم جایش خالی است... شاهین نجفی نعره می زند... نگفتمت گلایول این زمین به قدر یک کفن کفاف ریشه نمی دهد.نگفتمت نرو؟؟؟؟؟؟؟؟؟من زار می زنم و او باز هم نعره می زند... نگفتمت که در میانه ول معطلیم... باران می خواهم با طعم مرگ.

پ.ن: دلم خیلی برات تنگ شده نادیا

پ.ن: ت ن ه ا شدم... بیشتر از وقت هایی که بود و نمی دیدمش.

 

+ تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:5 نويسنده N::a::y::y::E::r |

گفتم این جهان جای تو نیست... نرو

گفتم مردمان این جهان به چشم بره ای نگاهت می کنند که از گله جا مانده ای...

گفتمت به رویشان که بخندی بازی را می بازی... هیزت می نامند... کورت می پندارند... به رویت می خندند و پشت سرت باز هم می خندند... از آن خنده های نیش دار

کودکم... گفته بودمت این کسان ... کسانت نمی شوند... چنگ نزن به آنها... دل دل که کنی به دلی دلی می افتی...

گفته بودمت انتظار بوسه نداشته باش از این جماعت پست ... کام می گیرند و مهر هرزگی می زنند بر لبانت

نگفتم اینهمه ننویس... نخوان... مگو... دل نبند... دل نکن... دل نگیر...

گفتم این نا محرمان همه می روند... قبلی با بعدی فرقی ندارد... فقط لگدت می زنند و می روند!

گفته بودم یا نگفته بودمت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن: من خیلی وقت است بازی با رابطه ها را یاد گرفته ام... باور کن سلامت که می گویم بی طمع است... هیچ نمی خواهمت... پس مرا با لفظ خواهر مخوان... منزجرم می کنی برادر!

پ.ن: مزاحممو پیدا کردم... کسی بود که حالم ازش به هم می خوره... یعنی اگه دو نفر تو دنیا پیدا بشه که ازش بدم بیاد یکیش این آدمه

پ.ن: نمی خواستم آپ کنم اما یهو دیدم دارم میترکم

پ.ن: کاش نمی شناختمت!

 

+ تاريخ شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 16:22 نويسنده N::a::y::y::E::r |

ـ گوشیم داره هی زنگ می خوره... نادره...داداشه نادیا... سایلنتش می کنم و میذارمش رو میز... میام میشینم پای پی سی... وبلاگه فانی رو می خونم و فکر می کنم باز دوباره چقدر سرش شلوغه.آریان میاد میشنه روبروم... موهاشو آلمانی کوتاه کرده... از این مدلا که بچه کوچولوهای قدیم زمانی کوتاه میکردن... فکر کنم عصبانیه... میگه خانم... من به هرکی گفتم گفت شماها با هم مشکلی ندارین...اگه از تیپه من خوشت نمی یاد برم عوضش کنم... من تیپ نزدم که الان به همه جا رسیدم... الکی دارم گوش می کنم و چشام رو مونیتوره... به کامنتایه علی می خندم... آریان داره وز وز می کنه... دیگه نمی شنوم... یهو تلفن زنگ می خوره... آریان جواب میده... میگه داداشه نادیاست... همه ی تنم سست می شه... می لرزم... فکر می کنم باز کی مرده! حالم بده... گوشی رو می گیرم و داد میزنم نادر چی شده؟مامانت خوبه؟... می خنده... می خنده... میگه چیزی نیست فقط چرا جواب تلفنمو نمیدی... خون به مغزم نمی رسه... دیوونه میشم... قطع می کنم... آریان یکه خورده اما باز داره حرفه خودشو میزنه... بلند میشم که برم... میگه جواب من چی شد؟میگم شما ۸ ماهه داری از من جواب میگیری... میگه نمیشه... من نمی تونم... تو دلم میگم به درک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

ـ پنج شنبه است... قراره با ... بریم سره خاکه نادیا... از ماشین که پیاده میشم میرم سمت خونه اش... یه مرده داره بدجوری نیگا نیگا می کنه... میرم تو... دوستم داره  پای پنجره با همون مرده حرف میزنه... یه تاپه صورتی پوشیده یه حوله ی نصفه نیمه ام انداخته رو سرش... مرده راجع به من میپرسه ازش... اخم میکنم... مرتیکه ی جلف بچه اشم پیششه... دوستم ازش  چند نخ سیگار میگیره... یخ می زنم... یاد پست آخره فرزاد می افتم... می دونسنم میکشه اما ندیده بودم... اونم اینجوری... خاک بر سر میشم یهو... فقط بهش میگم خاکسترشو نریزه تو لیوان... چندشم میشه

- به این فکر می کنم این روزای من چقدر مسخره است... با این آدمای مسخره تر از خودم.

+ تاريخ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:29 نويسنده N::a::y::y::E::r |

و من یاد گرفتم دلایل بزرگی هست که آدمها را واقعا عوض می کند... و دلایل بزرگتری هست که نمی گذارد آدمها حرفهای دلشان را به هم بزنند... حتی تا دم مرگ.

این روزها تمام می شود... خاطره ها گاه گاهی دلم را خراش می دهند... خیابان ها مرا به یاد تو می اندازند... شاید چند وقت دیگر بیایم سر خاکت و بتوانم برایت فاتحه بخوانم.

کم کم یاد می گیرم آدمها می میرند و باید زیاد به آنها فکر نکرد... چون یادش آزارت می دهد... نمی گذارد مثل روز قبل زندگی کنی.

من کم کم دارم به نبودنت عادت می کنم... شاید اگر این آخری ها از من کینه نداشتی و حرف هایی که باید به خودم می گفتی را به دیگران نمی گفتی اینقدر زود گرفتار سردیه خاک نمی شدم.

پ.ن: این آخرین پستم واسه نادیا بود

 

+ تاريخ شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:40 نويسنده N::a::y::y::E::r |

الان که دارم می نویسم بارون میاد... از اون بارونایی که با نادیا می رفتیم زیرشو یه دل سیر خیس می شدیم

داره بارون میاد... نادیا اون زیر خیس میشه... آخه اون زود سرما می خورد... ولی نه... دیدم که یه نایلون سیاه کشیدن روش... تازه با یه پارچه ی سفیدم پوشونده بودنش

ولی مطمئنم اون زیر داره خیس میشه

نادیا فردای روز عقدش مرد

دلیلشو هنوزم نمی دونم... نادر(داداشش) میگه جنازشو خودم بردم بیمارستان...

من دیروز تو غسال خونه دیدمش... آروم بود اما راضی نبود... آخه همش یه شب مال آرش بود

چشاش باز بود

نادیا داره خیس میشه و من نمی تونم بنویسم

نمی تونم واسش فاتجه بخونم... نمی تونم تسلیت بگم... من نمی تونم

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 9:26 نويسنده N::a::y::y::E::r |

مي دانم دير ميرسم... هميشه مي دانستم كه دير مي رسم... تمام طول زندگيم را دير رسيده ام.اما به عرضش مشكوكم...

به ايستگاه اتوبوس مي روم... مي دانم اتوبوس هم دير مي رسد... هر چقدر هم زود برسم باز دير مي رسد

من اينبار زود مي روم... شايد "تو " را در مغازه ي پدرت ببينم... شايد" تو "را كنار دكه روزنامه فروشي كنار خودم ببينم... شايد "تو "هر روز توي تاكسي كنار دستم مي نشيني و من آنقدر غرق خودم هستم كه نمي بينمت... من حتي وقتي مي خواهم سبزي بخرم به پسرك سبزي فروش نگاه مي كنم ... شايد "تو" را ببينم

به ايوان مي روم و تمام پنجره هاي اطرافم را ديد مي زنم... شايد "تو" پشت هزار و چندمين پنجره نشسته اي و از بالاي يك برج بلند به چشمان بخار گرفته ام مي خندي و هي با دكمه ي پيراهنت ور مي روي

چند روز پيش يقين پيدا كرده بودم كه مي بينمت ... به مطب دكتر هم كه رفتم هي نگاه مي كردم شايد آنجا ببينمت...

امروز يقين دارم"تو" لابه لاي تمام "تو" هاي پيش از "تو" برايم رنگ باختي...

من يقين دارم ديگر در هيچ كجاي فرداي من "تو"يي نخواهد بود

بدرود... و به همراهت نيروي هراس.

پ.ن: عنوان مطلبم بي ربطه اما شما ربطش بدين.

پ.ن: ديروز اولين بار يه شماره از آذر پيام رو خوندم... نظري ندارم.

بعدا نوشت: فردا ديگه حتما بايد برم باشگاه... دارم بوفالو مي شم خيردا خيردا


+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 11:3 نويسنده N::a::y::y::E::r |

نوشته منم عین خودتم .... اینقدر سعی نکن بشناسیم... مهم نیست من کیم... اومدم بهت کمک کنم... نوشته منم مثل خودت خستم...

ـ این اس ام اس ی بود که باز دیشب برام اومد... پری روزم اومده بود... یه هفته است یا شایدم بیشتر که یه شماره ی رند داره اینارو میفرسته برام.جواب بدم یا ندم کار خودشو می کنه... بدجوری اعصابمو خط خطی می کنه... همیشه فرار می کردم از این که بازی بخورم... امیدوارم از رو بره

ـ داره نیگام می کنه... لبخند میزنه... هنوزم چاقه... ولی خوشگل تر شده... پسر کوچولوش میپره بغلم میگه خاله بوسم کن و من تعجب می کنم از اینکه اینقدر خودمونیه بچه هه

اسمش شقایق بود... یکم لکنت داشت اما روابط عمومی عجیبی داشت... همه رو میشناخت.اول دبیرستان که می خوندم تقریبا باهاش هم محله ای بودیم... با هم می ایستادیم سر خیابون که سرویس بیاد... آخر شهناز... روبروی دانشکده پرستاری... همونجایی که الان شده کانون زبان. دبیرستانمونم الزهرا بود... لباسی که می پوشیدم دقیق یادمه... یه مانتوی زیتونی با کوله ی مشکی و شلوار و مقنعه ی مشکی... یکم از جلوی موهام بیرون بود و به قول اون دوره ها فرق وسط

من بچه ی ساکتی بودم اون روزا و خیلی سر به زیر (البته الانم هستما) شقایق همش حرف می زد... اصلیتش کردی بود و من بعضی وقتا اصلا نمی فهمیدم چی می گفت اکثرا هم فحش می داد چون به نظرش من خیلی بچه مثبت بودم... لجش می گیرفت ازم. یه روز اومد گفت من با امین دوست شدم... امین یه پسره بود که شاگرد اتوشویی دم صائب بود... قیافش خیلی مردونه بود... یکم از جلوی موهاش ریخته بود.طبق معمول هیچی نگفتم بهش و فقط یه نیشخند مزخرف زدم.چند هفته بعد اومد و گفت خیلی دوسش دارم... گفت به نظرت بذارم بوسم کنه؟گفتم آره...اگه دوسش داری خوب چه اشکالی داره... من اصلا فکر نمی کردم چی دارم میگم بهش... فقط یه چیزی گفتم که بخندیم

بعدا نفهمیدم چی شد... فقط یه وقتی شنیدم که می گفتن شقایق با امین ازدواج کرده

دیروز تو شهناز دیدمش... جلوی پاساژ ضرغامی... همون شقایق بود با ابروهای باریک تر و صورت جا افتاده تر

شوهرشم بود...اونم جا افتاده شده بود ...

 پرسید ازدواج کردی یا نه... یکم خندیدم و گفتم معلوم نیست از ریختم؟پوزخند زد... گفت ازدواج نکن اما اگه کردی... سعی کن کسی باشه که دوسش نداری... ازدواج که کنی خراب میشه همش... بوی قورمه سبزی میگیره احساست.

هنوزم دارم بهش فکر می کنم

به شقایق... دختری که چاق بود... و... ساده.

بعدا نوشت: این حاصل نصف روز کوهنوردیه... یه آقا پسری تو کهلیک بولاغی می خوند:

بولودلار سئس چئکیب آغلاشاندا گئل

ویردیغین یارالار ساغلاشاندا گئل

بو سویوخ محبت داغلاشاندا گئل

گئلسن گورسن یوخام... آخدارما منی...

یادیندا اول گون هاردا دانیشدیخ؟

بیر بالاجا کئوزونن یاندیخ آلیشدیخ

گئت اوراکی اوردا تانیشدیخ

گئلسن گورسن یوخام... آخدارما منی...

منیم شکلیمی چئکنده گوزونده یاش چه

اونون یانیندا بیر اورگی داش چه

دولاندیغیمیز یئرلره باش چه

گئلسن گورسن یوخام... آخدارما منی...

آرزیلار اوشدی مهرانین باشینا

اولوم چیخدی بیردن بیره گاشینا

بوسوزلری یازدیلار قبیر داشینا

گئلسن گورسن یوخام... آخدارما منی...

من سواد نوشتن ترکی رو ندارم... شرمنده اگه یه جاهاییش اشتباهه.

+ تاريخ شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 14:23 نويسنده N::a::y::y::E::r |

"و همیشه خوشه چینی آمد و مرا نوبر وحشت هدیه کرد و رفت..."

بعضی وقتها عجیب سورپرایز می شوم... بعضی جاها به گاگول بودن خودم ایمان می آورم و خیلی وقتها امید می بندم به فردا... شاید با من که باشی فقط بخندی... مرا چون دلقکی که همیشه می خندد و می خنداند دوست بداری... با من که باشی از هر چیز ریز و به ظاهر معمولی سوژه ی بزرگی می سازی برای خندیدن... حتی وقتی آهنگ های به قول خودم "دپ" گوش می کنی کلی بالا و پایین می پرم و هر کاری می کنم که عوض کنم آهنگت را... فضایت را.... با من که باشی فکر می کنی دنیا به کامم است و بی خیالی از سر و رویم میبارد... نگاهم که کنی می بینی یک دختر بچه ی دبیرستانی ام که گاهی حرفهای بزرگ می زند و تصمیمات بزرگتر از هیکلش می گیرد.

نگاهم کن... عمیق تر ببینم

من او نیستم... تنها تر از چیزی هستم که می توانی تصور کنی... فکرهای عجیبی در ذهنم وول می خورد... آنقدر "خاص" شده ام که اگر هر روز و شب هم با من باشی نمی فهمی ساعت دیگر چه رنگی خواهم بود...

دلم برای یک حال ساده تنگ می شود... وقتی فعل هایم همه ماضی بعید می شود... ماضی خیلی خیلی بعید...

پسر خاله نوشت: تصورشم نمی کردم اینجا بیای و کامنت بذاری برام... ممنونم که خوندیم... اینجا جنرال شده کمی تا قسمتی اما سر قفلیش دست خودمه.

۲۰ شهریور... روز عروسیت... یادم نمی یاد پستی گذاشته باشم اما احتمال می دم با گوشیم نوشتم... راستی خوشحالم که می بینم خوشبختی... با کسی که می خوای. خوشحالم که کاملا سر به راه شدی... منتظر جوجوت هستمااااااااا

پ.ن: گفته بودم تا آخر تعطیلات نمی یام اما نشد... گفته بودم واسه فانی کامنت نمی ذارم... اونم نشد... فانی بازم معذرت... دیگه هی عادت کردم هی بهش بگم ببخشید... برادرم که هست... یکم بگی نگی می گرخم ازش... گفته بودم سبزه گره نمی زنم اونم نشد... با بچه ها کل انداختیم آخه ...

اطلاعیه: دلتون بسوزه این جمعه میرم کوه... از خواهران وبلاگیه گلم دعوت می کنم هرکی می خواد بیاد در خدمت باشیم... کارت تخفیف تله کابینم میدم هاااااااااا... تخمه و اینام به راهه... از نور چشمان عزیز بعدا پذیرایی می شود

پ.ن: اینقدر الکیه محسن نامجو رو گوش دادم که دارم گیج می زنم... خیلی زیاد دوسش دارم

جالب ترین تبریک عید از چریک پیر:

صبح فروردین

اولین سین سفره ی من

سبز چشمان توست

باز کن پلک هایت را

من بهار را از چشمان تو باور کرده ام

همه ی دوستا لطف داشتن اما اینو بیشتر دوست داشتم.

آخر نوشت: همه تونو دوس دارم

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 13:18 نويسنده N::a::y::y::E::r |

امسال از روی آتش نپریدم

امسال هفت سین هم درست نمی کنم

امسال را با تنی خسته به استقبال سال جدید می روم و البته نمی خواهم امید داشته باشم که سال خوبی خواهد بود... هر سال من پر از تکرار است... پر از آدم های پارسال بی رنگ تر از سال پیش

نمی خواهم بگویم نا امیدم یا افسرده اما الکی خوش هم نیستم! حالا هی خودت را بزن به آب و آتش که هر روز بهتر از دیروز... امروز و فردای من هیچ تفاوتی باهم ندارد... تمام روزهای من پر از شنبه هایی است که فقط پیشوندش فرق می کند و جمعه هایش!... جمعه هایی که پر از بوی غربت است و دیگر هیچ!

خدای من!خدایی که از رگ گردن نزدیکتری! ای خدایی که گفتی بخوان مرا تا اجابت کنم تو را! :

من هیچ آرزویی ندارم... برای خودم چیزی نمی خواهم... اطرافیان هم به دعای من سر تا پا گناه نیازی ندارند فقط عاجزانه التماست می کنم نیمه ی گمشده ی دیگران را سر راه من قرار نده!من از نیمه ی کرم خورده ی دیگران بیزارم.

از همه ی دوستای گلم ممنونم

از فرزاد به خاطر اینکه رفت عینالی و جای منم داد کشید

از فرزانه ی گل... آبجیه عزیزم

از یورغون قارپیز که همیشه کامنتامو به خنده دارترین شکل ممکن جواب میده

از احسان (فانی) عزیز به خاطر ...

و آخر از همه بهترین آرزوهارو برای نادیای عزیزم دارم

عید همتون مبارک

پ.ن: تلخ بود ولی با اینهمه تلخی همه چی رو دوست دارم

پ.: راستی سبزه رو هم گره نمی زنم آخرشم میترشم...خداییش حال میده هااااا

پ.ن: تا ۱۳ بدر نمیام نت

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 15:34 نويسنده N::a::y::y::E::r |